می روید مشهد، بر می گردید، همان آدم هستید، شاید هم بدتر! اعصابتان بهم می ریزد،تشویش وجودتان را فرا می گیرد، شما گناه کارید!.... چند روزی می گذرد، آن احساس همچنان در وجود شما هست، دیگر دارید منفجر می شوید! به مغزتان و داشته های اندکتان فشار می آورید که علت یابی کنید این تشویش و اضطراب را !!.....یاد شیطان می افتید! و اینکه : آنکه نزاع و تعارض و درگیری می آورد از جنس شیطانیات است.... ایمان امام رضایی با تشویش و اضطراب هم نشین نیست.... علت را تا حدود زیادی یافته اید... موقع عمل است، باز هم پایتان می لغزد و دوباره گناه!!.... دوباره به فکر فرو می روید، دوباره همان نتیجه را می گیرید وتصمیم می گیرید دل را به خدای امام رضا(ع) بسپارید، هر چند احتمال لغزش وجود دارد، اما شما احساس آرامش می کنید... با خود فکر می کنید که یک بار دیگر به مشهدالرضا(ع) بروید، البته این بار با نگاهی جدید، با این نگاه که دیگه همون آدم قبلی نباشید!... می خواهید از آن فضای آرام بخش بهره بگیرید و به خدا قول های خوبی بدهید.... دلتان این راه را می پسندد،شما مصمم هستید، تمام فکرتان این است که در وادی عمل نلغزید... تلاش دوست داشتنی شما ستودنی است... دعای بزرگان پشتوانه شماست....
هلاک اسم تو منم خودت اینو خوب می دونی
تو بی پناهیه شبام فقط تویی که می مونی
من که غیر تو کسی رو ندارم تویی همه دار و ندارم ببین مثل ابر بهارم
دنبال توئه دل بی قرارم فقط همین حاجت و دارم به پای تو سر بگذارم
تو سایه ی سرمی پناه آخرمی
آتیش به سینه زدی
امام رضا مددی
تا بعد...
